می آیی
می آیی
دری از عشق برویم بگشا ای که رخت ماه تمام بپذیرم بتکان گوشه چشمی تو به معنای سلام
گر سلام و اعتمنایم نکنی نیک ندانی چه شود دل من بشکند و تا به تکامل نرسد این دل خام
پس بیا دست بدستم بگذار و بشکن تو به تک شیشه سرمای سکوتم بده از عشق پیام
بده پیغام شکفتن به گل بسته عشق تا که رخسار نمایان کند و سر بدر آرد ز کنام
اگر اما تو نیائی بگمانم که نسیم بنوازش نوزد صبح و سحر مغرب و حتی نه بشام
و نه خورشید گمانم ز افق فصل بهار مژده روز نو و شادی و مستی دهد از طارم و بام
دگر آن روز قیامت به تقرب بکشد نه شب و روز تفاوت کند آندم نه دگر شاه و غلام
تو می آیی به کنارم گل من می دانم قلبم این با تپشش گفت به تکراربه من بعد ضلام
حال من ساحلم و منتظر موج خروشان امید که زخشکین لب من بوسه بگیرد شکند اخمی کام
شاعر: نویسنده وبلاگ
این وبلاگ توسط داریوش خیراوی(فرحان شریفی) و به جهت تشویق و معرفی ادبا و شعرا و بخصوص شعرا و ادبای رامشیری به دو زبان اصلی (فارسی) و محلی(عربی و خلف آبادی) طراحی و در معرض عموم قرار گرفته و امید می رود که به کار اهالی شهرستان و سایر بازدید کنندگان بیاید.