غزل -یاس

یاس

آسمانم پیش رو تاریک شد   

مرگ انگاری به من نزدیک شد

همچو ماهی جسته دور از برکه ای

کابراهش پیش رو باریک شد

آنچنان افتادمی از پا که گو

کنده ای در آب بی تحریک شد

نقش اشک از چشم تا لبهای من

همچو خطی پشت یک ماژیک شد

یاس از سوئی زسوئی خستگی

تیر آخر هم به من شلیک شد

آنچه با من شد نشد با آدمی

یا اگر شد با سک و لاییک شد

 

دل نوشته : داریوش خیراوی

 

در همی

امروز در همی ولی خوشحال میزنی

به من بگو با چه کسی اقبال می زنی

دیروز دیدمت تو را در راه مدرسه

یک گله کبک جوجه را دنبال می زنی

گفتم به صدفه شاید از انجا تو می روی

غافل از انکه گله را غربال می زنی

ریلکس چون که دیدمت مظنون نیامدم

دیدم که چون گذشته ها نرمال می زنی

هر روز تیب دیگرت شک را زیاد می کند

جنتل منانه عینکی با شال میزنی

شکم زیاد گشته و سوی تو امدم

با من بگو که بی جهت جنجال می زنی


گوشه چشمی

گوشه چشمی تکانی خورد و رفت

نور را از اسمانی برد و رفت

چاله عشقی که او گودش نمود

یوسفی را اندرون اورد و رفت

با که گویم انکه رد میزد پیم

چون رسید از پی مرا ازرد و رفت

با همان کفشی که دادم هدیه اش

دل بسان ته سگار افشرد ورفت

این  دل له را بس از رفتن به یک

چهار راه تیره ای بسبرد و رفت 

سالها می شود

سالها میشود از یار مرا نیست خبر

وز بس برده اسرار مرا نیست خبر

هر چه می برسم از این دوری او

زین همه دوری و انکار مرا نیست خبر

شب من بی مه رویش شده تار

تا به کی این شب من تار مرا نیست خبر

شب و روزم دگر امیخت به هم

چشم را خفته و بیدار مرا نیست خبر

او که مختار و به میل امده بود

رفته از یک ره اجبار مرا نیست خبر

می نویسم باز از شوق به او

جوهری مانده به خودکار مرا نیست خبر

بعد از این دوری او  وصلی نیست

خوب می دانم و انگار مرا نیست خبر


خیراوی

غزلیات

بسم الله الرحمن الرحيم

 

می گویم
و من از پشت تریبون سخن می گویم
خسته با این دل محزون سخن می گویم
رودی از غم به درونم جاری است
من ز جراحی و کارون سخن می گویم
هر کجا می نگرم نیست بجایش چیزی
من از این گیتی وارون سخن می گویم
مرغ در کنج قفس مرغ که نیست
من ز چرخیدن بیرون سخن می گویم
نفس بایست که در بند نه مرغ
من از این تنگی زندون سخن می گویم
من نه از بارش روزانه و سخت
از شب و نم نم بارون سخن می گویم
عشق را جوی به دل نی به زبان
من از عشق دل مجنون سخن می گویم
قیس را عشق نقی مجنون ساخت
من از آن قیس پریشون سخن می گویم
من ز شیران و پلنگان و ز باز
نی ز بوزینه و میمون سخن می گویم

ذهن فارغ

 

باز هم نيمه شب رفت و مرا خواب نبرد

تا كجا بين كه مرا اين دل بي تاب نبرد

*

لحظه اي خواهم از اين شب به فراغت گذرد

نامد آن لحظه كه ذهنم پي اصحاب نبرد

آنقدر ديده ام از گريه به شب باران داشت

خوب گفتم كه ردا را او سيلاب نبرد

چون هدف جستمي از عابر و از اين و ازآن

هيچ كس نامد و تا گوهر ناياب نبرد

راهب از عشق به من گفت و شنيدم  به تمام

ليكن افسوس كه يكبار مرا تا در محراب نبرد

و نه طباخ كه دعواي طعامش به هواست

آمد و گشنه تر از من سر بشقاب نبرد

مقصدي ناب مشير آمد و با رهرو گفت

رفتم آن راه به تكميل و مرا تا هدف ناب نبرد

خواب و مرگ از يه قماشند به آرامش خلق

چون رسد مرگ چه دانم كه مرا تا در احباب نبرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دزد سياهي

شام چون آدميان پلك بهم بگذارند  ماه ما بيدار است

تا ندزدند سياهي زشب خفته به نازلاجرم هوشيار است

*

لطف شبها به سياهي است ولي كيست كه آگه باشد

دزد  از اين راز خبر دارد  و او نيز دلش  بيمار است

دزد داند  همه  شب  ماه  نگهبان افق تا افق  ا ست

ليكن اين دزد سمج از هدفش دست مگر بردار است

نازم اين ماه كه قدر شب و تاريكي آن بيشترين مي داند

تك سوار شب ما گوش به زنگ است و به شب سردار است

كاش من هم كمكي باشدم از پاس شب و بيداري

اين دلم  شيفته  عشق  مه و عا شق آن كردار است

دزد ميچرخد و دنبال يكي فرصت كور از نظري

ليك اين ماه نمي خسبد و چشمش همه سو سيار است

ضلمت آن موي سياهي است كه پوشانده سرم را به تمام

وآن يكي تار سپيدي كه بسر دارم از آن اقمار است

مه چه زيباست به ضلمت و يكي جمع نجوم از ابر او

بهر بينا  پر مستي و  ز شور و  ز خرد  سرشار است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشك  انتظار

تا به كي ميل به  ديدار در اين سينه بود

و آنطرف يار   به اين  غيبت  ديرينه  بود

*

سالها كاسه صبرم شده لبريز و دو دست

در تمناست كه در دست يلي با دل بي كينه بود

مهديا اين دل زنگار من از درد فراق

به اميد است كه آئي در  و آئينه بود

چون تو موعود سر از كعبه بر آري به ندا

بي درنگ آيم و گر روز من آدينه بود

ترك دنيا كنم و مال و بنون  و اگرم

تخت سلطاني و دستوري و كابينه بود

آنقدر من سر سجده به زمين خواهم برد

كه به پيشاني من داغ پر از پينه بود

بي ابا صالح اگر ملك سليماني هست

كاش گويم كه  به  هم  ريزد  و  قارينه بود

اشک فرحان برهت دیدی اگر جریان یافت

تا  برويا ند   و  راهت  رز  و     با بينه  بود

میل محبوب

در دلــم زمــزمـــه ای  بــاز  ز یـــاران دارم

 وز  فـراق  است  ا گـر ا شـک  چـو  باران  دارم

*

مــی نگوئــید چـرا نظــم چنـــین مــی گوئــی

 نظــم و نــثـری همــه از  طبــع خماران دارم

نیست    شایسته    د لم    را   به   ملا مت  یـا ران  

 بـاری از  غصـــه  مــــرا  هســـت و  هزاران  دارم

در پـی خویش به اطــراف نظــر چــون کنمــی

 صــورت یــار   یمـیــن  و  بــه  یساران  دارم

تا بــه کی در پــی معشوق  کمیــن مـی بـاید

من نــه صــیـــادم  و نـی فــن  شکاران  دارم

من در این نقطه کـه آن را  بـه جـنوبـش  خوا نند 

 میــل محبــوب  بــه تهـــران  و  جماران دارم

من چـــرا  پـــای پــیــــاده  ره  مـقـصــود  روم  

کهــری  گـر  چــو  شـمــا  ا ســب   سواران  دارم

من نـــه فــــرحـــانـــم اگــر یــــار رود از یـــادم

 گــر چـــه  را هـــی  ز ره  بــــاده  گساران  دارم

 

 

قطره

 

چون که تیغ عشق قلبت را درید   

 قطره ای رنگین ز غوغایش چکید

*

قاصدک  چونان  میان  موج  باد

آمد  و  آمد  به  قلبم  تا  رسید

گفت از حسرت به عشق و داد باز

از وصال و شور و احساسش نوید

قطره ای اما چه غوغا پا نکرد 

 داد تصویری به دنیایم جدید

دل اسیرم بود پیش از او ولی   

 چون که او را دید از دستم رهید

گشت چون بیدی به طوفان خزان 

 غرق باد و رعد و بارانی شدید

مرغ احساس دلم وحشت زده 

 بال  بالی  زد  به  بالا  و  پرید

کاش گفتم پیش از این می شد چنین

 قلب من می دید چیزی را که دید

 

 

گل من

 

رخ چونان صنمت رادت جانم شده است

 شرح اوصاف بدیع تو بیانم شده است

*

گوئیا در حرمت حس سعادت به دو کوی 

 بی تو گویا دو جهان جمله زیانم شده است

به نگاه تو ندانم که چه دیدم که چنان

اخگر عشق تو سوزنده میانم شده است

لیک هردم که نگاهم به دو چشم تو رس

 چون نباتات اصم بسته زبانم شده است

این بگو چیست فسون است به چشمان مهت

 که نه کشفش بتوانم نه عیانم شده است

بگمانم ز بهشتی و زحوران به سرشت

 که پس از دیدنت افسرده جهانم شده است

هر چه باشد تو سرشتت گل من نیک بدان

 که شب زلف تو چون صبح زمانم شده است

و اندر آن ناز نگاهی که صمیمانه تو راست

 حک به تقدیر بدان نام و نشانم شده است

 

اشک غم سنگین است

د یدگان   د نیا گو ئیا  غمگین  است  

 بر لب مژگانها اشک غم سنگین است

*

رخ   ابر  برنا  صاف  و   همو ا ر ینگو ن

 حال پیشانی او پس چرا چین چین است

غرش ابر آمد غرشی دیگر زان  

 قصد ابر از غرش بی گمان نفرین است

آسمان و دریا جامه شان آبی بود  

پس چه شد یکدفعه که چنین مشکین است

مثل باران اشکم رنگ بی رنگی داشت 

 باز چون می بینم رنگ آن خونین است

یا خدا من گفتم مگه گلدان بشکست 

یا پس از آزادی به قفس سیمین است

یا جدا شد فرهاد ایندم از دلخواهش

 و آنچه من می بینم ماتم شیرین است

یا که اسب سهراب در ره برگشت است 

 پیش مادر  اما  بی  سوار  و  زین  است

اشک چشمم رقصید دل هماندم فهمید

 روز  عاشورا  و   روز  ثبت  دین   است

رنگ عشق

 از لعاب و رنگ می خواهم نوشت

 از رباب و چنگ می خواهم نوشت

*

 از  تناقضهای  یاران   نیمه   شب  

تا به پای جنگ می خواهم نوشت

 از تاملهای  خود  در رنگ عشق    

  ساده بی نیرنگ می خواهم نوشت

  مینویسم  عشق را رنگی سپید

از دلی بس تنگ می خواهم نوشت

 هرکه در غیر از سپیدی عشق یافت        

عشق او را لنگ می خواهم نوشت

 عشق   را   آتش   بپنداری   اگر       

 ننگ نامت ننگ می خواهم  نوشت

 نیک گوش دل تو وا میکن رفیق 

از  صدای  زنگ   می خواهم  نوشت

گر   نمی خواهی   پذیرفتن    مرا 

 قلب تارت سنگ می خواهم نوشت

 

 

 

 

شهر من رامشیر

رامشیر ای شهر زیبا رامشیر   

 شمه ای ز ایران  زیبای  دلیر

*

چون زبان مدح بگشایم برت 

 اندرون کام می افتد به گیر

وصفت از نامت توان تفسیر کرد 

 مردمانی باشدت با طبع شیر

هشت سال جنگ را گر دیده اید 

یا که بشنفتید از مردان پیر

بس عزیزان دارد از بهر وطن 

 بر شهادت نائل و برخی اسیر

افتخار و وصف شهر ما شدند 

 شهر زیبا و قشنگ گرمسیر

شهر ما هندونه اش باشد مثال

 چون عسل شیرین و چون باشد فطیر

نخل مستوفی و توت و زالکش

 یا چنار روستای حاج افیر

از طوایف هر که بینی نامی است 

 از غبیش و از شریفی و امیر

حیدری و بندری و از رشید  

 یا زبیدی و ز زرگان قدیر

یا بنی خالد که آنان در کرم 

 شهرتی دارند در یوخ و حریر

شام نزد خالدی گر باشدت 

 خواب شب را با عموری ها پذیر

این نمی دانم چه معنایش بود 

لیک باشد قول معروف و شهیر

یا  زسادات و زخزرج یا بدو

 شاد و خرسند است با آنها عشیر

یا که کردونی- مراغی و حمید

 حزبه و اقوام نیک بن نضیر

نام عیاشی و طرفی و اخوان 

  یا تقی زاده -مرادی و شجیر

وز منیعی ها - پژوهش یا چعب

 از اسدها - عامریها و الکثیر

قوم حطاوی و شعبانی و بعد 

از سحاگی و ز حردان و زهیر

و آن کسانی کز قلم جا مانده اند 

پوزشی خواهم از آنها در اخیر

من نگویم شهر ما  از بد نداشت

دارد اما  نسبتش خیلی صغیر

هر کجا  گردی زنیک و بد بود  

بین تو انگشتان دستت  نا نظیر

ما شریفاتیم و در این طایفه 

هست میر احمد به ما شیخ و مشیر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آمده است

خبری آمد از آن سوی که یار آمده است

غنچه ای شد دل و بشکفت و بهار آمده است

*

غرق شادی شدم و بانگ بر آوردم و شوق

 گوئیا مطرب و موسیقی و تار آمده است

عابری گفت که مسروری ازین  آمدنش

 گفتم آنقدر که که یعقوب دچار آمده است

گفت یعقوب دگر کیست غریبی دارد

 گفتمش بوی لباس آمد و فهمید قرار آمده است

گفت حرفی دگرم نیست که گویم به چو تو

گفتمش یوسف گم گشته بره شاهسوار آمده است

گفت آنقدر که مسروری از این آمدنش

او چنین نیز چو تو مست و خمار آمده است

ماندم اندر خود و قدری به تامل ماندم

که چه تعبیر عجیبی که بکار آمده است

شاید این قوم که از دیده من یار من اند

به نگویند که فرحان در این ره زوقار آمده است                 

آمدی

 

آمدی تا گله از کار خودت باز کنی حیف نشد

آمدی تا سر افشای یکی راز کنی حیف نشد

*

آمدی زان سر دنیا که کلک جملگی ا ند

ذم سی پل سه و شیراز کنی حیف نشد

آمدی بحث تجرد به میان آوری و فیض بری

خواستی لغو تاهل به لب آغاز کنی حیف نشد

آمدی مدح تنوع به میان آوری و ترک ثبات

خواستی ناز خدائی دگر آغاز کنی حیف نشد

آمدی گفتی از این عمر که فردا گذرد

تک سمندی شد و باید به هدف تاز کنی حیف نشد

آمدی گفتی از این همدم ما برتر اگر یافت شود

 می بری برتر از و تا که بسر ناز کنی حیف نشد

آمدی شرح کمی مرغک همسایه کنی تا که از آن

مرغ همسایه به چشم چو منی غلز کنی حیف نشد

آمدی تا بپری چون همه بالی بزدند

 هر چه بالی زدی آنگاه که پرواز کنی حیف نشد

                                      

                                       

هودج مقصود

 

سیل از دیده بیا اشک که جاری بکنیم

 خنده ای نیست بیا گریه و زاری بکنیم

*

دگر از روضه و ریحان بکنار

 به کجا باز کجا بال قناری بکنیم

کام ما بسته به بغزی زگلو

با چه کامی طلب از قافله یاری بکنیم

اسب امید که از پای افتاد

 با چه تا هودج مقصود سواری بکنیم

کاروان رفت بیاسای که هیچ

قدرتی در بر مانیست که کاری بکنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تفسیر عشق

عاشقی هر بوم را بی لانه کرد

رهسپارش تا در ویرانه کرد

*

آنچنان تابید بر قلبش به ناز

 بوم را با نور تا بیگانه کرد

عشق را تفسیر از من بشنوید

آنچه گل را در دل پروانه کرد

آنچه بر شیرین و بر فرهاد رفت

یا به لیلی قیس را دیوانه کرد

عشق را آمیخت ساقی با ملش

مست کز فریادها مستانه کرد

ورنه می تلخ است حتی بر قدح

چون روان مستان در میخانه کرد

نفخه ای عشق است از روح احد

 آنچنان ساقی که در پیمانه کرد

هر که نوشید از سر شور و شعف

بانگ مستی هر طرف جانانه کرد

 

 

چه کنم

 

دوستان را فرغتی نیست که دیدار کنم

یا   به  مکتوب  قلم  در  ره  تذکا ر کنم

*

فرصتی نیز زمانی برسد گر ز طریق

آنزمان تن نرود دل اگه سیار کنم

چه کنم طبع خلافی است دلم را به تنم

 خرج تن هم نرود باز که هشدار کنم

ترسم این کاهلی تن سبب آن بشود

 که خود از میوه بار آمده بیزار کنم

چه کنم بعد روم شکوه دل با که کنم

 یار هم نیست که دل شکوه به آن یار کنم

نه تملق عملی زاده این طبع من است

 که شب و روز سر سجده چو طیار کنم

نه جسورم که به جرات دمی از خود بزنم

 که چو یعقوب علم بیرق عیار کنم

مهره ای ساکن و بی رای به شترنج حیات

  لا جرم  هر چه ارادت شود آنکار کنم

 

حرف دل

 

در جواب  گفته  هایت   شعر ها  گفتم  ندانی   

 نی  بدوران  حیات و نی پس از این زندگانی

*

گفتم از قلب شکسته گفتم از حسرت به عشقی  

گفتم از تلخی زهجران اشک ریزی گر بخوانی

حرفهائی من نوشتم مثل موجی روز طوفان  

 می زند سیلی به روی و چشم خوانایش نهانی

رعدها می آفریند برقها در چشم هر کس    

 برگی از دفتر بخواند یا که سطر از آن زمانی

قلب کوهستان شد آبی چون شنید از آن کلامی 

 پس چه خواهد شد دل تو دل به ناز و مهربانی

راز ماند آن گفته هایم در میان مشت کاغذ

طعمه چون شد بهر آتش سیل مواج معانی

گریه کردم در کنارش تا سر آمد آب چشمم   

 بعد عهد از خود گرفتم تا نگویم با جوانی

ماند گفتارم چو شمعی رو به خاموشی درونم  

تا که یک شب در سیاهی محو شد  چون کاروانی

 

 

ظاهر

 

ظاهر انسان  پرستیدن که کار مردم هوشیار نیست 

 آ بهوش از خواب غفلت این عمل را مردم بیدار نیست

*

پوستین  مار  هم   نرم است  و  هم  زیب  و  لطیف

لیک اگر لمسش نمائی جز گزیدن هیچ او را کار نیست

فلفل ریز و سیه هر چند کوچک بود در چشم جهول

چون   جویدش  دید  تندی  را  برش  افسار   نیست

یار اگر دیدی که اشک از دیده تمساح رفت

دان تو ای دانا که او را گریه های زار نیست

ور  که   دندانش  نمایان   شد  نمی خندد  بدان

صید می پنداردت پس صید با صیاد دانی یار نیست

مشت  ظاهر  را که  دیدی  ایمن از باطن مشو

چون نشانگر گفت عاقل مشت از خروار نیست

خط زشتی  گر  تو  دیدی  نا بگو  اینچون  چرا

چون تو دانی مشکل از خط ونوک خودکار نیست

پس اگر دیدی کسی زیبائی رخسار یا ظاهر نداشت

هیچ ایرادی نگیر از او که او سازنده رخسار نیست

 

عشق نسیم

 

به وزیدن به در آ نسیم  سرد  سحری   

تو بینداز به پژمرده گلستان دل ما نظری

*

تشنه   شانه  نرمت  گیس گلهای دلم  

 بده  از  نوازش و شانه  به  گلها  خبری

گونه شقایق و بنفشه ها خیس به اشک 

تو   دلت چگونه آمد   که   نکردی  گذری

دل من چشم براه تو بدوزد همه شب   

 ولی افسوس نیائی که غم   دل  ببری

دل نازم دگر از صبر به تنگ آمده است

تو  بیا  تا   همه   ناز   دلم    را   بخری

غنچه های دل من را دگر این شوق بکشت  

 که   زمانی   تو  بیائی و کنون در سفری

  انتظار دل من را تو بگو تا به کجا   

تو  که  در  رخ  به  مثالی وبه از هر قمری

مگر از سنگ دلت بود جفا  را  که   گزید     

من  و  تو  شیشه دلانیم چرا  بر حذری

 

 

لذت بندگی

 

اشک چشمانم شراب و قوت راه زندگی است     

 آتش قلبم چراغی در شب افسردگی است

*

محور  حج  را  بباید  هفت  دورش  می زدن

 لیک چشمانم زگشتن در ره فرسودگی است

دیده ام  با   گردش   بی قفه   خود   گرد  یار

 باز  می گوید  ازو  کز غرق در شرمندگی  است

یار     شمع     و    روح     من     روانه    وار 

سوختن چون شمع و قصدش غایت سوزندگی است

گفتمش شاید نیابی آنچه در پی می روی

عاقبت    گفتا  که  در  جویندگی   یابندگی است

گفتمش می چرخ لیکن دان که دربندی رفیق  

 گفت  اندر سرزمین عشق  لذت  بندگی  است

گفتم او را بر حقیقت بندگی پر لذت است 

کیست کز گوید مجاز عشق هم دلدادگی   است

از    مجاز    این    بار     روحم     گفت   بال    

 در نبودش  پس  بجای  اوج  دان    افتادگی  است

گفتمش پس هر کدام از ما براه خود رود   

 گفت  پیمودن   براهت  مایه    درماندگی  است

گفتمش راهت بگوی ایمان براهت می برم  

 چون که خاموشی گزید احساس دل بیهودگی است 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آیه ای در هر زمان

 

 

علی  نام تو  در ذ هنم علی نام  تو  در  دینم

علی بهتر تو بودی تو علی هر جا که من بینم

*

علی جبریل یاد از تو گرفته درس پروازش   

علی در بوستانت من چه خوش آلا له می چینم

تو   بودی  در  میان  تا   عفو   شد  آدم  

تو   در   خلقت    مداری چون  که  یاسینم

تو  کردی   بر   خلیل    آرام    آتش   را  

 تو       تفسیری    برای    طور    سینینم

دو دیواری میان نیل در آن کز  کلیم  آمد

تو      بر   فرعون    آن  امواج   سنگینم

تو یونس را رهانیدی ز جوف حوت میدانم

تو   طوفانی  به نوح  و کشتی و   امواج دیرینم

ابابیلی که سنگ مرگ کافر بر دهان دارد

 توئی  و  صبر  این    ا یوب      شیرینم

تو   در   خیبر تو   در   احزاب   و   در   چاه  

پر   از   جن      آفریدی     جوی    خونینم

توئی   آن   لافتی   کز   ترس   شمشیرت 

 بگوید   خیل    کافر   سر  د    و     غمگینم

بوصفت    کلک    شاعر     دانمی    قاصر 

  و  لیکن    فارق     از     مدحت     نبنشینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وصف خورشید

 

شرح زر را چون توان  فحام  گفت 

 شرح خورشیدی تو دیدی خام گفت

*

چون تو می پرسی جوابت می دهم

 شرح کوهستان توان بلام گفت

 مرغم  از   بدو   تولد  در  قفس 

کی توانم وصف ملک الحام گفت

بر لبم جامی ز مسکر دائم است 

در توانم نیست گفتن جام گفت

غرقه رویای نفسانی بخواب 

 آنچه می گوید بدان احلام گفت

من ستون خمسه ام محکم نیند

 خواه دل از صبح یا از شام گفت

راه آم مصباح آن شخصی ستود 

 با زبانی کز چو با ضرغام گفت

کشتی منجای خلقت رفت لیک

 راه وی را  هرکه  در احرام گفت

آن  قوائی  کز  میان صد طریق  

  یکه  راه  اوج  ر ا ایمام  گفت

عقل را حاکم بر افکارش نمود  

 نفس تسلیم اندرون دام گفت

گفت شاعر دوست را ای پی چو ما

دست دار از ما بشو چون بام گفت

گر زتو پرسند این اشعار کیست  

 می نگو کز زنگی بی نام گفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می آیی

دری از عشق برویم بگشا ای که رخت ماه تمام

بپذیرم بتکان گوشه چشمی تو به معنای سلام

گر سلام و اعتمنایم نکنی نیک ندانی چه شود  

دل من بشکند و تا به تکامل نرسد این دل خام

پس   بیا   دست   بدستم   بگذار   و   بشکن

تو به تک شیشه سرمای سکوتم بده از عشق پیام 

بده   پیغام   شکفتن  به   گل   بسته  عشق

تا  که  رخسار  نمایان کند  و  سر بدر آرد ز کنام 

اگر    اما   تو    نیائی   بگمانم   که     نسیم  

بنوازش نوزد صبح و سحر  مغرب و حتی نه بشام

و  نه    خورشید    گمانم    ز افق    فصل   بهار 

مژده روز نو و شادی و مستی دهد از طارم و بام

دگر   آن     روز    قیامت     به     تقرب    بکشد

 نه شب و روز تفاوت کند آندم نه دگر شاه و غلام

تو   می آیی    به کنارم     گل  من    می دانم   

 قلبم این با تپشش گفت به تکراربه من بعد ضلام

حال   من ساحلم  و منتظر   موج خروشان  امید

 که زخشکین لب من بوسه بگیرد شکند اخمی کام 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موال-2

من مثلک العسکری ولده اختفه غابله

من جور حکم الطغو  حکمو حکم غابله

بیه الامامه اشکثر لاگت و اله غابله

یمحی الظلم من ظهر مهدی و یقیم العدل

یا مسعد القارنه ابحکمه  ابمشیته العدل

و الحضه سیی خرج من مشیته و العدل

مهدی  الذنب صارله ذنب الجنه غابله

 

کلمات : فرحان صیهود الشریفی

 

یا صاح صب یل جفن دمعات من دم لی

من حیث شال الضعن بل چان من دم لی

من عاینت للاهل ما شفت من دم لی

کلها ارحلت للاسف چل ریح مر مره

ابگه بعدهم عدل بس عیشتی مره

مسعد الشاف الابو بعد الاجل مره

و ایگله علی جره ویاک من دم لی

*

ابغیاب الراح اکت الدمع من دم

علی العایش معانه اسنین من دم

یبویه اعله الجرالی اویاک مندم

بل قاطات اعوضک عود لیه

*

العمر چل ریح ویاکم مرمنه

و یرعنه افراگکم مامن مرمنه

مره الابو ایموت النه و مرمنه

تعالو  انزید اهلنه ابمکرمیه

*

من کلمات الشاعر : فرحان صیهود الشریفی

میل محبوب

در دلــم   زمــزمـــه ای  بــاز   ز یـــاران  دارم       وز  فـراق  است اگـر اشـک  چـو باران دارم

مــی نگوئــید چـرا نظــم چنـــین مــی گوئــی      نظــم و نــثـری همــه از  طبــع خماران دارم

نیست شایسته دلم را به ملامت یـاران        بـاری از  غصـــه  مــــرا  هســـت و  هزاران  دارم

در پـی خویش به اطــراف نظــر چــون کنمــی      صــورت یــار   یمـیــن  و  بــه  یساران  دارم

تا بــه کی در پــی معشوق کمیــن مـی بـاید      من نــه صــیـــادم و نـی فــن شکاران  دارم

من در این نقطه کـه آن را بـه جـنوبـش خوانند     میــل محبــوب  بــه تهـــران  و  جماران دارم

من چـــرا  پـــای پــیــــاده  ره  مـقـصــود  روم       کهــری گـر چــو شـمــا اســب سواران دارم

من نـــه فــــرحـــانـــم اگــر یــــار رود از یـــادم        گــر چـــه راهـــی ز ره بــــاده گساران دارم

 ....

مدح الامیر علی ابن ابی طالب(ع)

اللیله لیلت مولدک یا ابا الحسن, مثمنه و منهو الیثمنهه گدر
آنه کل ما فکریت و حاولیت, شفت ما یگدر یثمنهه البشر

انته کلک معجزه ابیوم الصرت, و للشهاده ابطیب یرویک الخبر
انته صرت اببیت محد صار بیه , و لون مثل ابیوتنه مبنی ابصخر
اببیت ربک صرت والله الیدری بس, اشکثر بیته ابمولدک زاد ابفخر
چان جبریل ابصغر سنه ابجناح , لچن ما طار, الجنح کل ما نشر
یغفز و یوگع و ما یگدر یطیر , و ما یعرف السبب لن شخصک حضر
و انته علمته الثلاثه و بیهه طار, و لون ما علمته بل جو ما عبر

النبی امدینت علم و انته الهه باب , و ما ینول العلم من عاف الممر
هم ممر هم باب انته و هم رمز ,  وما ینول العلم من حایط طفر
انته باب و من دخل دربک نجا, و البحث شباک و اسیاج الخسر
انته کلما بل قضیه انته و خلاص , و الینکرک کفر و الثم کفر

انته ذاک البات بفراش الرسول,  و انته ذاک الی عنق مرحب طبر
انته ابو الحملات ذاک الینوصف , و انته  بل حملات کرار  الیکر
انته ردیت الشمس بعد المغیب,  لو ظهر ردت لبو بکر و عمر؟
انته الابخیبر خلعت الباب ذاک, لون عثمان التوازاله و کسر؟
انته لل مسکین بل سجده وهدیت , و بل رکوع و نزلت آیات ابسور
و بابکر بل آیه یوم الینذکر بل المبیت او یل نبی ابلیله الهجر
لوبقه چا باح بسرار الرسول , و من خذا ویاه بس لجل الحذر
ذولی لن ما هم اهل خوه و امان, و بس خیانه ابذاتهم ویه القدر
و یمته مثلک یا علی الهم معجزات, اشما ادور ما لهم کلش اثر
و انته حکمه و معجزه و هیبه و وقار, و نته سیفک ما نزل الا و شطر

انته حید اعداک منک یرتعب , ایضوج یوم الترتدی ابدرع الصفر
انته ما تنطعن مگبل یا علی , و لون طعنه اتصیرلک من الظهر
انته حتی ابلا اسلاح و بل صلات, ابن ملجم لو امگابل ما ظفر
انته علمک لون رادو یکتبوه , و لهم جوهر صار کل مای البحر
چان ما تنتهی اعلومک یاعلی , و لون میهم زودو مای المطر
انته  گلتلهم سلونی یا اناس , گبل لا ارحل و شد حمل السفر
انته گلتهم لدی علم الارض , و السما اکثر معه علم المجر
انته گلتلهم اغتنموهه الفرص , لن تمر مر السحاب الما استقر
فرصه هایه و بیهه بیکم تحصلون , حتی عن الی ابذهنکم ما خطر
و شوف شنهو الفاهم ایخاطب علی , تگدر اتگلی ابلحیتی اشگد شعر
اشتضن هل یسئل علی هذا السوال, بیه یسخر علی لو نفسه سخر
نفسی تلعب من هذول الجاهلین ,کیف ویاهم علی گضه وطر
و عفیه طاقه العنده و ابگلبه القوی ,   ابیوم داسو حگه و اسنین الصبر
آه لو آنی ابمکانک یا علی ,  و قدرتک عندی ویه سیفک ذوالفقر
چان حش حشیت عنق المنفقین ,  و الذی ایعارض اطره ابسیفی طر

لاچن انته الهم حچیته ابجوف بیر , و اسمعنه و بچن بل بیر الحفر
انته تمشی الشهر لاچن  یاعلی ,  منته فرحان ابعجل تطفر نهر
انته عالم و الجره امنیدک صواب , و آنه متاکد صواب و موضرر
بس اضیج امنسمع اسم الحایلوک, عمر عثمان و بعدهم بوبکر
ذولی طمعو بل خلافه اثنعش عام , و حرمو العالم من اعلومک دهر
چانت ادیان و مذاهب من قبل , و نجم صارت , لچن صرت انته الگمر
انته ثابت لاچن انشوف النجم , ایزول  بل مرات و ابمرات خر
احنه متخذین دربک یا علی , و لون گوه انفوسنه امننجرهه جر
و تنتهی الغیبه و یجی المهدی ابسرور , و یبتسم سن الترجاه و نطر
و یملی العالم قسط و یه العدال  بعد ما دجالهه جار و دمر

  موال 

للدین یل قدمت نفسک ثمن وشریت

و برگاب من خالفو ذولفاقرک وشریت

اببیر جن العصو مدری اششفت وشریت

من برز مثلک لل جن تحت الارض باعات

نکرت الجتک علی بخن بخن باعات

منته الی تنجر غصب  گوه و جبر باعات

لن انته حیدر علی الخیبر خلع بابه

و انته الی لاحگ عمر بن عبدود بابه

مرحب الصاح و رجز و ابصق و الک بابه

جندلته بس ارفعت سیفک علیه و شریت

 

 

کلمات فرحان صیهود الشریفی

 

 

علی ا با غلی ثمن للدین وشره

و سیفه ابرگبه الکفار وشره

علی ابرمشت السان السیف وشره

طبر مرحب و مده اعلی الوطیه

 

 

 

برز تحت الارض علجان  باعات

و تنکره البخ علی بخین باعات

علی ماهو الیسیر ابزور باعات

ابصلاح الدین لو یمشی ابنویه

 

کلمات :  فرحان صیهود الشریفی


مجموعه الفوق من کلمات الشاعر : فرحان صیهود الشریفی  بمناسبت ولادت امیر المومنین  علی(ع)

 

موال - فی مدح امام الرضا (ع)

* موال و ابوذیه  ایضا *

 

لو چان چف الوکت دگ الجسم وارضاه

هم   اعتنی   للرضا   وابگبته و سما ورضاه

غیض ورضا  خالقی   ابغیضه لان ورضاه

لن غیض صلب  النبی   لله   صدگ  مهم

و افلاک هم اعتقد چا ما خلق  لو    مهم

و انچان حملی ثگل شفته و شفتنی مهم

بل طوس اشوف الامل یوم الحشر ورضاه

 

ولو  وکتی  یدگ  الجسم  ورضه

میوز امنل تربته ابطوس ورضه

لون اسکت ابثگل الحمل ورضه

الی البل طوس تچایه  و  حمیه

فرحان صیهود الشریفی

او

کلمات : داریوش خیراوی 

خوزستان . رامشیر

قصیده مدح امام الرضا (ع) 2

* ثا نی قصیده  فی مدح الامام الثامن علی ابن موسی الرضا (ع)*

 

النبی رایت سلام استلم من ربه ، و علی جدک عمود الشالهه الرایه

یمامی الرضا و مو سهله العمود ایصیر ، و الیوگف تحتهه و هیه موایه

صعب  لن  العناد  ایفور ،  کل  برکان    ،   بگلوب  الذی  للفتن   شرایه

و یاهو الی تلوحه اعتقد جمره اهناک ،  تورثله الشلل و الالم والذایه

و الی ایشیل رایه اهناک یعرف زین    ،   توجد چامنتله اهوای رمایه

بس یدک علی من شالهه ابچفه  ،   حتی احساب ما حسب بل اهوایه

سبع بل زور هوه و الف ذیب اهناک ، بس منهو الحکمهه و ثبت الثایه

علی یدک حکمهه و شاع بیه الصیت ، و نزلتله ابزکاته ابحینهه الایه

علی تحت البحر مکنون  و المحار ،   و بعض زبد البحر یلعب علی مایه

انته ایضا علی و ثامن امام  اتصیر ، و مثل یدک علی الاول بل اولایه

و مثل ما عارضوه اهل البطل جدام  ،  یولک گاصدین ابمیت الف سایه

هارون  و امین و ذاک  ابن خطاب     ،     و الصدیق کلهم دون الاکفایه

و واحدهم یراوی الناس بیه الخیر  ،     بس یعزف مذله و حقد من نایه

بس انته ابومحمد فسریت اشبیه   ،     من نیات سوده و طحت بل غایه

لن انته ارتدیت  ابزی رسول الله    ،      مندیل   و عبایه  و خاتم  و صایه

و وراث من علومه اصبحت یا مولای ،    بالاف الحکم و امواعض امیایه

و غریب اصبحت بارض الطوس تالیهه ، لما بل سم سگوک و نلت الامنایه

و  صارت گبتک  لایران  و  اتشع  نور   ،     بحدود الشمال امنوره و ضایه

و بیرق یدک المکشوخ بیهه ایلوح  ،   و حد اقصی الجنوب اموسع افیایه

و امغطی الخلیج الفارسی،  العمان   ،     و کل عین التلخصه ابحقد عمایه

ابامانک یل رضا مای الخلیج ایفور   ،      و اشحده الغریب اتجاسر و فایه

و انته البیک من لاذت غزال البید   ،  صرت الهه الامان و صرت الاحمایه

و انته البیک دعبل من مدح ما خاب    ،    ظنه و من طلبهه و نالهه الحایه

شد عین الکفیف ابخرقه من ثوبک    ،     ساعتهه و بره و صارت شفه الدایه

و احنه الیوم من ناخذ علگ مولای      ،     من یم الضریح الیشع باسرایه

مثل خرقت اثیابک ذیچ نعلم بیه     ،           یفررج عل سقیم و تایه ابرایه

فرحان صیهود الشریفی

او

 کلمات : داریوش خیراوی   خوزستان ، رامشیر 09168123980