یاس

آسمانم پیش رو تاریک شد   

مرگ انگاری به من نزدیک شد

همچو ماهی جسته دور از برکه ای

کابراهش پیش رو باریک شد

آنچنان افتادمی از پا که گو

کنده ای در آب بی تحریک شد

نقش اشک از چشم تا لبهای من

همچو خطی پشت یک ماژیک شد

یاس از سوئی زسوئی خستگی

تیر آخر هم به من شلیک شد

آنچه با من شد نشد با آدمی

یا اگر شد با سک و لاییک شد

 

دل نوشته : داریوش خیراوی