گوشه چشمی
گوشه چشمی تکانی خورد و رفت
نور را از اسمانی برد و رفت
چاله عشقی که او گودش نمود
یوسفی را اندرون اورد و رفت
با که گویم انکه رد میزد پیم
چون رسید از پی مرا ازرد و رفت
با همان کفشی که دادم هدیه اش
دل بسان ته سگار افشرد ورفت
این دل له را بس از رفتن به یک
چهار راه تیره ای بسبرد و رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۱ ساعت 19:2 توسط داریوش خیراوی
|
این وبلاگ توسط داریوش خیراوی(فرحان شریفی) و به جهت تشویق و معرفی ادبا و شعرا و بخصوص شعرا و ادبای رامشیری به دو زبان اصلی (فارسی) و محلی(عربی و خلف آبادی) طراحی و در معرض عموم قرار گرفته و امید می رود که به کار اهالی شهرستان و سایر بازدید کنندگان بیاید.