گوشه چشمی تکانی خورد و رفت

نور را از اسمانی برد و رفت

چاله عشقی که او گودش نمود

یوسفی را اندرون اورد و رفت

با که گویم انکه رد میزد پیم

چون رسید از پی مرا ازرد و رفت

با همان کفشی که دادم هدیه اش

دل بسان ته سگار افشرد ورفت

این  دل له را بس از رفتن به یک

چهار راه تیره ای بسبرد و رفت