سالها میشود از یار مرا نیست خبر

وز بس برده اسرار مرا نیست خبر

هر چه می برسم از این دوری او

زین همه دوری و انکار مرا نیست خبر

شب من بی مه رویش شده تار

تا به کی این شب من تار مرا نیست خبر

شب و روزم دگر امیخت به هم

چشم را خفته و بیدار مرا نیست خبر

او که مختار و به میل امده بود

رفته از یک ره اجبار مرا نیست خبر

می نویسم باز از شوق به او

جوهری مانده به خودکار مرا نیست خبر

بعد از این دوری او  وصلی نیست

خوب می دانم و انگار مرا نیست خبر


خیراوی