دزد سياهي

 

شام چون آدميان پلك بهم بگذارند  ماه ما بيدار است

تا ندزدند سياهي زشب خفته به نازلاجرم هوشيار است

لطف شبها به سياهي است ولي كيست كه آگه باشد

دزد  از اين راز خبر دارد  و او نيز دلش  بيمار است

دزد داند  همه  شب  ماه  نگهبان افق تا افق  ا ست

ليكن اين دزد سمج از هدفش دست مگر بردار است

نازم اين ماه كه قدر شب و تاريكي آن بيشترين مي داند

تك سوار شب ما گوش به زنگ است و به شب سردار است

كاش من هم كمكي باشدم از پاس شب و بيداري

اين دلم  شيفته  عشق  مه و عا شق آن كردار است

دزد ميچرخد و دنبال يكي فرصت كور از نظري

ليك اين ماه نمي خسبد و چشمش همه سو سيار است

ضلمت آن موي سياهي است كه پوشانده سرم را به تمام

وآن يكي تار سپيدي كه بسر دارم از آن اقمار است

مه چه زيباست به ضلمت و يكي جمع نجوم از ابر او

بهر بينا  پر مستي و  ز شور و  ز خرد  سرشار است

 

نویسنده و شاعر : فرحان شريفي