اشک غم سنگین است
دیدگان دنیا گوئیا غمگین است بر لب مژگانها اشک غم سنگین است
رخ ابر برنا صاف و هموارینگون حال پیشانی او پس چرا چین چین است
غرش ابر آمد غرشی دیگر زان قصد ابر از غرش بی گمان نفرین است
آسمان و دریا جامه شان آبی بود پس چه شد یکدفعه که چنین مشکین است
مثل باران اشکم رنگ بی رنگی داشت باز چون می بینم رنگ آن خونین است
یا خدا من گفتم مگه گلدان بشکست یا پس از آزادی به قفس سیمین است
یا جدا شد فرهاد ایندم از دلخواهش و آنچه من می بینم ماتم شیرین است
یا که اسب سهراب در ره برگشت است پیش مادر اما بی سوار و زین است
اشک چشمم رقصید دل هماندم فهمید روز عاشورا و روز نصر دین است
شاعر: نویسنده وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ ساعت 21:38 توسط داریوش خیراوی
|
این وبلاگ توسط داریوش خیراوی(فرحان شریفی) و به جهت تشویق و معرفی ادبا و شعرا و بخصوص شعرا و ادبای رامشیری به دو زبان اصلی (فارسی) و محلی(عربی و خلف آبادی) طراحی و در معرض عموم قرار گرفته و امید می رود که به کار اهالی شهرستان و سایر بازدید کنندگان بیاید.