آمده است
غنچه ای شد دل و بشکفت و بهار آمده است
غرق شادی شدم و بانگ بر آوردم و شوق
گوئیا مطرب و موسیقی و تار آمده است
عابری گفت که مسروری ازین آمدنش
گفتم آنقدر که که یعقوب دچار آمده است
گفت یعقوب دگر کیست غریبی دارد
گفتمش بوی لباس آمد و فهمید قرار آمده است
گفت حرفی دگرم نیست که گویم به چو تو
گفتمش یوسف گم گشته بره شاهسوار آمده است
گفت آنقدر که مسروری از این آمدنش
او چنین نیز چو تو مست و خمار آمده است
ماندم اندر خود و قدری به تامل ماندم
که چه تعبیر عجیبی که بکار آمده است
شاید این قوم که از دیده من یار من اند
به نگویند که فرحان در این ره زوقار آمده است
شاعر:نویسنده وبلاگ
این وبلاگ توسط داریوش خیراوی(فرحان شریفی) و به جهت تشویق و معرفی ادبا و شعرا و بخصوص شعرا و ادبای رامشیری به دو زبان اصلی (فارسی) و محلی(عربی و خلف آبادی) طراحی و در معرض عموم قرار گرفته و امید می رود که به کار اهالی شهرستان و سایر بازدید کنندگان بیاید.